ذوالقرنين قران كريم همان كوروش هخامنشيست
طبق تورات و قران كريم از ديدي اسلامي
ابتدا به سراغ سوره كهف ايات 81 تا 98 ميرويم با ذكر ايات عربي و سپس ترجمه و بعد تحليل ايات
وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْراً
ترجمه پارسي
(83) إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً (84) فَأَتْبَعَ سَبَباً (85) حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْماً قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً (86) قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّكْراً (87) وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُ جَزَاء الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْراً (88) ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً (89) حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْراً (90) كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْراً (91) ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً (92) حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْماً لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً (93) قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدّاً (94) قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْماً (95) آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَاراً قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً (96) فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً (97) قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقّاً (98) وَتَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعاً (99) وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِّلْكَافِرِينَ عَرْضاً82 از تو درباره ذوالقرنين مي پرسند بر انان (يهوديان) بگو زود ميخوانم بر شما از او چيزي 83به تحقيق ما داديم مراد اورا در زمين و اورا از هر چيزي سببي داديم84 پس او پيروي كرد سبب را85 تا چون رسيد به جايي كه افتاب را يافت و جاي كه فرو ميرفت در ان افتاب در چشمه زلالي و يافت نزد ان گروهي را
96 پس نتوانستند از ان بگذرند ياجوج و ماجوج و ان را سوراخ كنند 97 پس ذوالقرنين بدانان گفت اين است رحمت پروردگار بر شما و چون وعده پروردگار بيامد خداوند ان سد را ريز ريز كند و اهن ها موج زند و ياجوج ماجوج به سبب فساد شما بر شما مسلط شوند و انگاه بر اسمان تيراندازند واز اسمان خون ببارد بگويند بر اهل زمين تفوق يافتيم بر ملائكه نيز حاكم شديم پس خداوند در گوش انان مگسي بياندازد و بر دهان انان قلاب اندازه و جميع سپاه انان جومر ماجوج و توجرمه را كه سلاح و اسلحه به دست ميگيرند منكوب و مغلوب كند ...
خداوند بر همه چيز داناست و بخشنده واين فتوحات من نتيجه رحمت و فضل خداست چون بر هيچ كس ستم و برضد كسي كه اسلحه بر دست نگرفت شمشير به كار نبردم تجارت برده نكردم و برده فروشان و كنيزك فروشان خشم گرفتم زبان و دين مردم را ازاد بگذاشتم و امر كردم كسي مزاحم انان نشود اين است ثمره لطف خداوند بر مردم كشورم اباداني و ابادي و نگفتن دروغ و جوانان سالم (كوروش بزرگ)
تحليل واقعه از ديد اسلامي
به پيامبر ميگويند از مبشر راه ابراهيم وخود بگو سوال اينست عده اي ميگويند اسكندر اسكندر نه تنها بت پرست بوده بلكه شهوت پرست بوده و فرصت ساخت سد نداشته كما اينكه لشگر به هند برده نه شمال و در بابل مرده و گويند سلطان چين اوو هيچ فتحي در مغرب نكردو در شمال ديواري سنگي ساخت پس مردود است..
گويند سلاطين حميري يمن.. يمن انقدر قوي نبود كه نامش باشد پس يهود از كسي ميپرسد كه خود بشناسد و پيامبر عرب نداند كيست و شخصي غيرعرب باشدتا پيامبر عرب دچار گمراهي شود وچه كسي نزديكتر از كوروش كبير به يهوديانو شگفتا كه پيامبر اسلام ص با پاسخ خود جوابي زيبا داد ...
به جايي رفت كه افتاب در چشمه زلاي فرو ميرفت در فيلمهاي مستند تركيه و يا كساني كه به كناره جنوبي مديترانه رفته باشند به خاطر قوس زمين مشاهده ميكنند از پس اب زلال و كم عمق و دها جزيره كه انگار خورشيد در اب فرو ميرودو دريا در انجا حالت چشمه زلال و كم عمقي دارد.
و اين دقيقا جاييست كه ارتش ايران به فرماندهي كوروش در انجا متوقف شد سواحل درياي مديترانه و ايونيه يعني جنوب و جنوب غرب تركيه كنوني سواحل بسفر اژه مديترانه ...
شكنجه ميكني يا ميبخشي اشاره دارد به بخشش اقوام مغلوب توسط كوروش به طور مثال شاه ليدي كرزوس را رهايي داد تا او مشاورش شود شاه ارمنستان را بخشيد و همسر شاه شوش* پان ته ا* كه قصد خودكشي داشت را حمايت كرد و بر مزار شويش ارامگاهي زيبا ساخت و در فراغ شوي ملكه شوش* پان ته ا* به عزاداري پرداخت و وقتي وارد بابل شد مردم او را به اغوش باز پذيرفتند و در انجا منشور ملل متحد را بر استوانه معروف خود نوشت ..و خود نيز حامي تجارت امنيت راها و جادها شد و اجازه تعدي لشگريان به ناموس و مال مردم نداد ..
سپس به مكاني رفت كه افتاب از ان طلوع ميكرد يعني شرق و انان پوششي براي محافظت خود نداشتند مقابل افتاب سوزان اشاره به اينكه منطقه بياباني بوده و سكنه چادر نشين و كوچ رو براي اب و غذا و اشارت به سكنه مغولي و سكايي اسياي ميانه دارد ....چون هيچ شهر مغولي هون و سكاي نداريم كما اينكه تركمنها قزاقها و قرقيزها هنوز چادر نشين هستند و مغولها ...
به جاي رسيد ميان دو كوه يعني بين دو كوه گذرگاهي بود كه قومي وحشي بر اهالي هجوم مياوردند اين شهر هنوز هست شهر دربند در شوروي سابق و جنوب روسيه و شمال گرجستان و سدي در انجا هست اهنين و داراي روكش مس و رودي در نزديك ان روان است كه در ارمني كورا يا كرا نام دارد جالب است بدانيد ارامنه كوروش را كرا مينامند و حايل شده بين دو كوه و انجا را بسته اسكندر هرگز بدين منطقه نيامده و فرصتي براي ساخت سد نداشته كما اينكه 32 سال عمر وي در جنگ صرف شدو باده گساري و در بابل به مرضي تب كه گويند سفليس باشد مرده ...
كوروش كبير در ان موقع خود و قومش تنها يكتا پرستان شرق بودند و ايرانيان تنها قومي بودند كه هيچگاه بت پرستي نكردند در اين باب گويند براي ساخت سد از مردم مال نگرفت بلكه به خزانه كرمان نزد اذرماهان پيك فرستاد و از خزانه ايران مدد خواست و سپاهي نيز به مدد فرستاد تا گذرگاه ببندد تا سد اماده شود گويند موقع ظهور مهدي ياجوج و ماجوج خروج كنند تا به دست حضرت مغلوب و منكوب شوند ...
در باب اخر همه جا از عدالت كوروش سخن است و يونانيان او را پدرو قانون گزار خوانند با اينكه دشمن انان بود و در تمام سرزمينها با اينكه سرزمين انان را فتح كرده بود شورشي بر ضد وي نشد و تنها موقعي كه ايران و جهان متمدن بر ضد چادر نشينان مقاومت كرد همين دوره كوروش بود كما اينكه خان دون خود و هون نو انچنان در چين تاخت تاز كردند كه ويراني شد و هر سال صد شاهزاده دختر چيني به دربار خان هون ميرفت و ده تالان طلا باج ...
خود كوروش ميگويد : ((هذا فتح من ربي همه فتوحات من نتيجه لطف خداست)) و ما از اسكندر چنين گفتاري سراغ نداريم ..
و سلاطين حميري يمن نيز در حد فتوحات نبودند ...
حال ديد تورات
درباب كوروش اشعيا باب 44
او شبان من است و تمام مسرت مراپيش خواهد اورد و به اتمام خواهد رسانيد (جالب است بدانيد كه هارپاگ مامور قتل كوروش شد ولي او را نكشت و كورش به زندگي شباني در كوهاي بختياري و سرزمين كادوسيان اردبيل كنوني زندگي كرد ) در كنار كوه هگر كه نام اوستايي سبلان بزرگ است ...و شاه شدن وي شبيه معجزه است و اردبيل نام ديگرش بهمن دژ ميباشد در كتابهاي ايرانيان
خداوند به مسيح خود كوروش ميفرمايد
من دست او را گرفتم تا با حضور وي امتها راو سركشان را مغلوب كنم
كمرهاي پادشاهان ستمگر به گشايم و غرور انان را بشكنم دروازه اي
بر روي كوروش بسته نخواهند ماند .. من اي كوروش پيش روي تو
خواهم خراميد .. جاي ناهموار را برايت هموار ميكنم درهاي برنجين
را ميشكنم پشت بندهاي اهنين را خواهم بريد و گنج نهاني و تاريك رو
به تو خواهم داد تا بداني كه من يهوه خداي بني اسراييل هستم و من ترا
خوانده ام.
من ترا لقب داده ام و تو را نام لقبت خواندم من يهوه هستم و غير از من
خداي ديگري نيست من كمر ترا بستم و تو مرا شناختي اهل شرق و
غرب بدانند كه جز خداي يكتا كسي نيست ..انبيا ديگر يهود ارمياو
ناحوم اياتي نيز گفته اند كه موجب طولاني شدن بحث است
حال كوروش در جواب لطف خدا ميگويد
كوروش پادشاه ايران اي خداي اسمانها جميع ممالك زمين را به من داد
و مرا امر فرموده كه خانه او را در اورشليم كه براي يهود است
بازسازي كنم پس كيست از شما و قوم او كه خدا با وي باشد و به
اورشليم برود و خانه خدا را بسازد كه خداي احدو واحد و خداي حقيقي
است و هر كه باقي باشد چه غريب چه اسير باشد اهل ان مكان است بر
چار پايان سوار شود و بارهاي سيم و زر و اموال به اعانت خدا برد و
بر چهارپايان حمل كند و هداياي تبرعي را براي خانه خدا مصرف كند
بشارت كه خداوند با نيكو سرشتان است و بي همتاستو يارو ياور ندارد
در جهان قديم دو ملت يكتا پرست بود ايران و يهود كه هيچگاه بت
پرستي نكردندو سايقه يكتا پرستي ايرانيان به حداقل ده هزار سال پيش
باز ميگردد كه در كوهاي لرستان نقشي پيدا شده كه شخصي زانو زده
و عود دود ميكند و دستش به سوي اسمان در حال دعاست در حالت
زانو زده ...
خداوند ايران را از شر دروغ بد سالي و دشمن بپاياند.. داريوش بزرگ
2520 سال پيش وقتي كه اروپا در وحشيگري بودند و يونانيان عادت
داشتند براي زن گرفتن زن شريكي ميگرفتند يعني شش مرد يك زن را
شريكي ميگرفتند
پاينده و جاويد باد نامت اي ايران
سراي شيران و جاودانان
گفتيم اي ذوالقرنين يا شكنجه ميكني و يا ميگيري در ان گروه نيكويي را¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٢ ب.ظ توسط فرشید
چهارشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٥
گفتمان قوم گرايی يک فتنه غربی است
ترکیه کشور جعلی غاصب بداند حمایت از طرح تجزیه ایران نبرد را به استانبول و انکاراو ازمیر و انتالیا میکشاند بیست میلیون کردو میلیونها سرباز داوطلب ایرانی اماده جانبازی هستند .. و ما در صورت لزوم حمایت میکنیم چون کردها نیز ایرانی هستند ...)پیام نویسنده تارنگار
نوشتار زیر مقدمه کتاب "توطیه های تجزیه خوزستان " نوشته منوچهر یزدی میباشد که بواسطه شمول و اهمیتش جهت آشنایی خوانندگان با توطیه های استعمار و یکی از موثرترین ابزارهایش - قبیله گرایی - در زیر آورده می شود. جهت دریافت نسخه کامل کتاب بصورت الکترونیکی با ایمیل مدیر سایت تماس بگیرید
منوچهر یزدی
akhgar@hafez.net
...بنظر ميرسد يك بار ديگر برخي روشنفكران مدعي آزادي ، فرصت را براي فرود آوردن آخرين ضربهها بر پيكر استقلال و تماميت ارضي ايران مناسب تشخيص دادهاند و همچون سالهاي گذشته گاه دانسته و زماني ندانسته آب بر آسياب دشمن ميريزند .. ! براي جلوگيري از اشاعة اين انديشههاي مخرب ، مسائل را از ديدگاههاي مختلف مورد بررسي قرار ميدهيم تا نسل جوان كشور از كم و كيف اين نظريهپردازيهاي وحدتشكن و نقشسياست هاي بيگانه در طول زمان براي تجزيه خوزستان آگاه گردد .
آنچه كه برخي از روشنفكر نماها تحت عنوان قومگرايي يا ملتسازي!! در حوزههاي جغرافيايي يك كشور بويژه ايران زمين طرح ميكنند ناشي از دو ديدگاه است :
1ديدگاه ليبرالي و ماركسيستي كه به " حق تعيين سرنوشت و خودمختاري اقوام " مي پردازند منشاء ظهور و بروز اين تفكر مغرب زمين است .
2ديدگاه بينالمللي ، كه از طريق آثار سياسي و كتاب هاي شرقشناسان غربي ، به كشورهاي خاورميانه بويژه ايران راه يافته است
متأسفانه هر دو نگاه ، مطالعات و تحقيقات شرقشناسان در جهت حفظ منافع استراتژيك قدرتهاي استعماري انجام شده است و همين دولتهاي استعمارگر بودهاند كه از ثمرة كوششهاي علمي جهتدار محققين براي شناسايي اقوام و تيرههاي هر جامعه استفاده ابزاري كردهاند . بعنوان مثال ميتوان به بخشي از اظهارات " لرد كرزن " سياستمدار معروف انگليسي در مجلس لردها اشاره كرد :
« ….. آشنايي ما نه فقط با زبان مردم شرق بلكه با رسوم، احساسات، سنتها، تاريخ و مذهب آنها و توان ما براي درك آنچه ميتوان از آن به عنوان خلق و خوي شرق نام برد– يگانه مبنايي است كه با تكيه بر آن ، احتمالاً ، قادر خواهيم بود موقعيت كسب شده كنوني را در آينده نيز براي خود محفوظ نگاه داريم ….. » !!
بدين ترتيب مطالعات شرقشناسان در خدمت قدرتهايي بود كه در پي كسب بازار تجارت و معادن و منابع بودند و براي حفظ منافع غارت شده و تسلط بر آبها و رودخانهها و مناطق سوقالجيشي از طرق نظامي و سياسي و يا فرهنگي دنبال ميكردند.
يكي از اشكالات عمده تحقيقات شرقشناسان و جاسوسان غرب اين بوده است كه آنان شرايط زيست و اوضاع اقليمي و فرهنگ كشور خود را ملاك و معيار بررسيها قرار ميدادند و از درك چگونگي ادامه حيات اقوام ايراني با زبانها و مذاهب مختلف عاجز بودند و علل پايداري ميراث فرهنگي و تمدن درخشان ايران را با يافتههاي ذهني و سياسي خود مورد كنكاش قرار ميدادند و از اين راز بزرگ تاريخي تعمداً عبور ميكردند كه اختلافات زباني ، مذهبي و نژادي تا اواسط قرن بيستم هيچگاه نتوانسته رشتههاي الفت و وحدت و يكرنگي و همكاري ايرانيها را از هم بگسلد . آنان ريشة اتحاد اقوام ايراني كه به غناي زبان پارسي و هنر و شعر و موسيقي و معماري و بالاخره ميراث فرهنگي انجاميده را مورد هدف قرار داده و حضور چشمگير نويسندگان و شعرا و ادباي ايراني در ميان آذريها ،كردها ، بلوچها و عربهاي خوزي را نديده گرفتهو براي هر قوم تاريخي جداگانه ساختهاند … !!
شرقشناسان روسي ، آلماني ، انگليسي و فرانسوي از قرن نوزدهم به بعد مروج انديشة ناسيوناليسم قومي شدند زيرا رقابت كشورهاي اروپايي بر سر مستعمرات و چپاول و غارت ملتها ايجاب ميكرد تا به تضعيف كشورهاي مشرق زمين بپردازند . دولت انگلستان براي جلوگيري از نفوذ روسيه ، انديشههاي قومي را در ميان تركهاي عثماني و آذريهاي آذربايجان و آسياي مركزي اشاعه ميداد . روسها نيز متقابلاً به تحريف تاريخ و قومپروري و ملتسازي در اراضي تحت نفوذ انگليسها ميپرداختند .
پس از جنگدوم جهاني آمريكاييها نيز به صف مستشرقين پيوستند و باصرف بودجههاي كلان – مطالعه در زمينة اقوام خاورميانه و قومگرايي را در دستور كار ديپلماسي خود قرار دادند و در نتيجه صف استعماري غرب در برابر شرق كامل شد و آرشيو سازمانهاي جاسوسي و اطلاعاتي اروپاييها از اين قبيل تحقيقات انباشه گرديد .. !
به عنوان مثال " ولاديمير مينورسكي Vladimir – Minorskey " شرقشناس معروف روسي به ريشههاي اقوام كرد پرداخت و "جورج راولينسون" شرقشناس انگليسي قوم بلوچ را مورد مطالعه قرار داد و نيز " لرد كرزن " انگليسي ، ناسيوناليسم بلوچ را تعريف كرد ولي شگفت كه کتب و مقالات ده ها جاسوس شرقشناس در بلوچستان از اعتبار تاريخي و علمي برخوردار نگرديد ولی متاسفانه مستمسکی برای قلب تاريخ و ايجاد بحران فرهنگی و سياسی در منطقه شد .
نويسندگان و شرقشناساني از قبيل لرد كرزن ، " دايمز Dames " ، " هيوز" ، " سرهنري يوتينگر" افسر انگليسي كه براي كمپاني هند شرقي كار ميكرد و" هاستلر " ( مروج پان تركيسم) " زرموف" و " چارموي" روسي ، " اسكارمان" آلماني و دهها نفر ديگر هويتهاي قومي را مطرح كردند که متاسفانه روشنفكران قومگراي قرن بيستم با بهرهجويي از اين آثار به ميدان ناسيوناليسم قومي پاي نهادند - بدون آن كه توجه داشته باشند اكثر اين تحقيقات با پشتوانة مالي سازمان هاي اطلاعاتي و به نيت جلب اقوام مختلف و تضعيف قدرت حکومت مرکزی دول رقيب و افزايش نيروی گريز از مرکز در بين اقوام و تيره ها بوده است. متأسفانه برخي قلمبدستان قومگرا كه مروج انديشههاي " پان تركسيم و پان عربيسم و پان اسلاميسم " مي باشند تحت تأثير آثار شرقشناسان غربي بوده و با استناد به اين مطالعات جهتدار ، جامعه ايراني را كه در حال گذر از دوران انسداد سياسي به سوي توسعه سياسي است با نگرانيهايي مواجه ساختهاند . …. .
اقدام به پررنگ كردن تفاوت لهجهها ، زبانها و مذاهب اقوام ايراني در شرايط حساس فعلي نه يك كوشش فرهنگي است و نه دلسوزي براي ايران …. ! بدون ترديد بررسي نيازهاي اقوام و تيره هاي ايراني فقط در چهارچوب يك ايران آزاد و مستقل و بدور از تنشهاي داخلي تحت " حاكميت ملت " مقدور است و بس . آنان كه از مجموعة قانون اساسي جمهوري اسلامي – در پي اجراي اصول 15 و 19 آن ميباشند چرا اصل مربوط به حقوق ملت را فراموش كردهاند ؟ چرا به تضاد قوانين مجازات اسلامي با قانون اساسي اشارهاي ندارند ؟
آيا كساني كه نسخة فدراليسم براي جامعه ايران ميپيچند شرايط اجتماعي ، سياسي و جغرافيايي كشور را درك كردهاند ؟ آيا كساني كه امروز دغدغه خاطرشان زبان اقوام است توجه دارند که استقلال زبان تركي ، كردي و عربي و گسستن آن از زبان فارسي ، سرآغازي است براي توطئه هاي بعدي و سپس تجزيه و جدايي ؟ !
ملت ايران از تاريخ معاصر خود آموخته و بياد دارد كه در جنگجهاني دوم و بهنگام توطئه جدايي آذربايجان سران فرقه دمكرات به اولين مطلبي كه پرداختند مسأله " استقلال زبان تركي و جدا شدن آن از حوزة زبان رسمي كشور بود" .
" پيشهوري " كه روزنامه آژير را در تهران به زبان فارسي منتشر ميكرد در "روزنامه آذربايجان " ارگان فرقه دمكرات به نوشتن مقالات تركي اقدام كرد . فرقه دمكرات در آغاز فقط مسأله زبان را مطرح و آنگاه گام به گام به سوي جدايي آذربايجان از پيكره ايران زمين پيش رفت ….. !
ملت ايران بياد دارد كه مطالبات " پيشه وري ها و غلاميحييها " براساس خواست و نياز مردم آن سامان نبود بلكه پشت سر اين ماجرا ، سياست سلطهگر شوروي قرار داشت و به همين دليل هنگاميكه مذاكرات " قوام السلطنه " با " استالين " به نتيجه دلخواه رسيد ، روسها از آذربايجان عقبنشيني كردند و ارادة مردم آزاده آذربايجان پيشهوري و دار و دستهاش را فراري داد … !
قلم بدستان قومگراي امروزي با تحريف رويدادها و جعل وقايع و سياسيكاري ، محدودة فرهنگي جامعه بزرگ ايران را كه از محدودة سياسي و جغرافيايي آن به مراتب بزرگتر و بيشتر است ناديد گرفتهاند و با ايجاد اختلافات مذهبي و زباني ، قدرت عظيم يك ملت را بسوي فروپاشي سوق ميدهند بدون آن كه خود صاحب اقتداري گردند …. سابقه تاريخي گواه است جاهايي كه از سرزمين مادر جدا شدهاند بصورت يك لقمه چرب و نرم توسط غولهاي اقتصادي و سياسي بلعيده شده و حقوق مردم آن سامان بكلي از بين رفته است !
پاینده ایران
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۱ ب.ظ توسط فرشید
سهشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥
ارتميس نخستين بانوي دريانورد و فرمانده نيروي دريايي هخامنشيان
ارتميس نخستين بانوي دريانورد و فرمانده نيروي دريايي هخامنشيان
به نام خداوند جان و خرد
ارتميس نخستين بانوي دريانورد و فرمانده نيروي دريايي هخامنشيان
آرتميس يا آرتميز در چم(معني) راست گفتار بزرگ فرمانده بزرگ نيروي دريايي خشايارشا در جنگ يونانيان بود که با خردمندي و کارآمدي بي همتاي وي نيروي دريايي و رزمناوهاي تريوم و صدها ناو نبرد ناو ناوچه را رهبري کرد و با فرماندهي درست بايسته خويش سپاه يونان را در هم شکست. اين زن فرمانده از رايزنان جنگي خشايارشا نيز بود...
ارتميس چهره اي شگفت انگيز در تاريخ ايران باستان است و شايد گزافه نگفته باشيم در تاريخ سر تا سر جهان ميباشد ..او نخستين بانويي است که در سمت فرماندهي نيرومند ترين نيروي دريايي جهان و عضو شوراي عالي دفاعي و وزارت جنگ و وزارت دفاع هخامنشيان و همچنين فرماندهي سپاه غربي ايران مستقر در کاريه انجام وظيفه ميکرد ..
اين بانو در سال 480 پيش از ميلاد مسيح با پنج رزمناو سنگين تريوم و هشت هزار سپاهي پياده مرکب از هشت هنگ و دو گردان ششصد نفره از نيروهاي زبده گارد جاويدان که توسط خشاريارشاه براي محافظت از ملکه ارتميس اعزام شده بودند در جنگ سالاميس شرکت کرد ..
وي را از سويي يوناني ميدانيم و از سويي خشن ترين دشمن يونانيان ميدانيم و از سويي دلاور ترين فرمانده ايراني که ضمن اينکه شکست فاحشي بر يونانيان وارد کرد قواي دريايي فنيقيه را که از نبرد فرار ميکردند و در خطوط دفاعي ايران شکاف ايجاد کرده بودند را دنبال نمود و ضمن غرق نمودن ناوگان فنيقي ناوگان يوناني را که در شکاف نفوذ کرده بود و قصد حمله از پشت به ناوگان ايران را داشت شکست بسيار مهلک و سختي داد.با اين حال هنوز چهره اين بانو پر رمزو راز مانده است..
حال انکه پس از شناخت حکومت هخامنشيان و نحوه اداره ارتش و ساتراپيهاي ان مشکل خود بخود حل ميشود .ايران در دوران هخامنشي گستره اي فراوان يافته بود و يکي از ساتراپهاي مهم در مرز با يونان کاريه به مرکزيت هاليکار ناسوس بود اين ساتراپ شاهانش خود را ايراني ميدانستند و هرگز زير بار يونان نرفتند ولي ساکنان شهر عمدتا تاجران و کشاورزان يوناني مهاجر بودند ..
معروفيت ارتميس در تمام دوران ادامه داشت و حتي در دوره ساساني و اسلامي نام بسياري از دختران دربار حتي سلاطين سلجوقي ارتميس بود و او بسيار محبوب شاهان ميهن دوست مثل ملکشاه سلجوقي جلال الدين خوارزم و شاه عباس بود و قبل اسلام نيز که گفتنش لزوم ندارد که چه بسا نام بسياري از دختران ايراني ارتميس بود ..
ملکه ارتميس در سال 480 پيش از ميلاد با سيصد فرمانده و ناوران مشهور ايراني در نبرد سالاميس شرکت کردو ترموپيل و چون تنها زن فرمانده ارتش ايران در کل جنگ بود و ايرانيان شاهد دلاوري بانوي زيباي ارتش خويش بودند به جوش خروش درامده و دليرانه ميجنگيدند تا مبادا به بانو اسيب برسد مخصوصا دو گردان محافظ جان ملکه که از سپاه جاويدان بودند انچنان دلاوري کردندکه ملکه نيز تهيج شد و اين دلاوري باعث محبويبت وي تا زمان حاضر نيز شده ..
متاسفانه بيشتر اطلاعات ما از وي از هرودوت است مردي از خاندان مهاجرين که دشمن درجه يک خاندان ليگداميش خاندان ملکه ارتميس بود و سر ضد ايراني بودنش توسط همين خاندان تبعيد به يونان شد هر چند هرودوت سياستي ضد ايراني داشت و گاهي سخنانش بر ضد ملکه است اما وي نيز نتوانسته سخنان نيشداري برملکه ببنددودر جايي از زيباي و دلاوري ملکه سخن گفته و گاهي نيز با سخنان نيش دار او را بدنام کرده..
ارتميس علاوه بر شجاعت و زيبايي داراي بصيرت کامل در امور جنگي بودبخصوص در امور نبرد ناوگانهاي جنگي و به عقيده تيمستوکل زمامدار اتني دشمن ايران (در هنگام لشکر کشي خشايار شاه)ارتميس يکي از برجسته ترين دريا سالاران جهان بوده که دشمن ديرينه يونانيان بوده و ان قدر يونانيان از وي ميترسيدند از ساير فرماندهان ايراني نميترسيدنداين وحشت از ملکه ارتميس به حدي بود که براي سر وي حکمران يونان ده هزار درهم جايزه گذاشته بود.
ارتميس هميشه مورد احترام دربار و شخص شاه بود و غالبا مورد مشورت شاه قرار ميگرفت و در شوراي جنگي راي وي از ارا مهم محسوب ميشد و در اخر وي ضمن فرماندهي ناوگان ايران سمت ساتراپ کاريه عضو شوراي عالي دفاعي ايران و عضو وزارت جنگ و عضو عالي وزارت دفاع و فرمانده سپاه غربي ايران و فرمانده دو گردان جاويدان و فرمانده پنج رزمناو سنگين بود و دست اخر اينکه وي نخستين بانوي دريانورد و نخستين وزير دفاع زن جهان ميباشد
بدبختانه دو تازش بزرگ و خردکننده نخست اسکندر و سپس تازيان به ويژه همه دستمايه و نشانه ها کشور ما را به نابودي کشاندند و در آتش سوزاندند و به آب دادنداز اين رو کمتر يادمانهايي از گذشته به ويژه از زمان مادوهخامنشيان و اشکانيان وساسانيان به جاي مانده است که بتوان بر آنها تکيه نمود ولي از آنچه که از گوشه و کنار بازمانده و به گونه پراکنده به دست رسيده است٬ نشان ميدهد که زن ايراني به والاترين پايه هاي گردانندگي کشور دست يافته و با پشتکار ستودني و کارداني به انجام کارها پرداخته است..
**نگارش شده توسط فرشيد کاظمي **
در تاريخ 1385 پاينده ايران
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٧ ب.ظ توسط فرشید
جمعه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٥
ستارخان بزرگ
ستارخان
شايد ما براي اينكه شجاعت و دلاوريهاي نياكان خود را بياد آوريم و به آنها افتخار كنيم، عادت كردهايم كه صفحات تاريخي قبل از دودمان قاجاريه را بگشاييم ، ولي در زماني كه استبداد قاجار بههمراه فقر و عقبماندگي و شكستهاي پيدرپي نظامي، كشور ما را شديدا تهديد ميكرد ، خورشيدي رخشان به نام ستارخان، آسمان سياه كشور ما را به نور آزادگي، دلاوري و حماسه روشن ساخت.
در عصري كه محمد عليشاه تاج استبداد بر سر ميگذاشت و فرمان مشروطه مظفرالدين شاه زير پا گذاشته ميشد ؛ شهر دلير تبريز به رهبري مردي به نام ستارخان ، پرچم آزادي و مشروطيت را برافراشت. چون آنان محمدعليشاه را كه زمان وليعهدي خود را در تبريز سپري كرده بود بخوبي ميشناختند و از سفاكي و بيرحمي او آگاه بودند ، بدين جهت مردم تبريز به تلگرافخانه هجوم برده تا از وضع تهران مطلع شوند ، اما از تهران جوابي نرسيد و نگرانيهاي مردم هر لحظه افزايش مييافت. در اين موقع ستارخان به نزد رهبران مشروطه تبريز رفت و سخناني ايراد كرد تا روح اميد و غيرت را در مردم بجوش آورد. او گفت: اي مردم و اي رهبران مشروطه شما فكر كردهايد كه آزادي و مشروطه را به ما پيشكش ميكنند ، مگر آنان را نميشناسيد، آنان خيانتكار و دشمن ايران هستند؛ اما من حاضرم با 100 مجاهد، تهران را فتح كنم، و نهال مشروطه و آزادگي را با خون خود سيراب سازم.
مردم تبريز ساليان بسيار، ستارخان را ميشناختند و از وطنپرستي و غيرتمنديش بخوبي آگاه بودند؛ از فرداي آنروز ميدان سربازخانه تبريز، كانون مجاهدان شد و به انگيزش ستارخان و ساير رهبران مشروطه در يك سوي اين ميدان دفتري قرار دادند تا مجاهداني كه خواهان فتح تهران و برافراشتن پرچم آزادي هستند در آن ثبتنام كنند، و در سوي ديگر صندوقي گذاشتند تا مردم با پولهاي خود مخارج مجاهدان را تامين نمايند.
آنچه كه تاريخ از آن روز در خود ثبت كرده است شبيه افسانه است، زنان و دختران گردنبندها و دستبندها و گوشوارههاي خود را به صندوق سربازخانه ميدادند و پيران و كودكان در تسليم اندوخته ناچيز خود از هم پيشي ميگرفتند؛ در اين ميان ستارخان با سخنان آتشين خود ، خونها را در رگها بجوش ميآورد. او با گفتههاي خويش دلها را به آتش ميكشيد و درحاليكه تفنگش را در دست چپ گرفته بود و دست راستش را همراه با سخنانش تكان ميداد ، با چهرهاي برافروخته و چشماني سرخ به يارانش چنين ميگفت : ترحم، گرگ بيابان را خونخوارتر ميكند ، اگر با تفنگهاي خود ، سينه آنها را سوراخ نكنيم همه ما را پاره پاره خواهند كرد . بايد به جنگشان برويم و نابودشان سازيم.
بزودي سپاه آزادي با غرور و افتخار و در ميان شور و هيجان مردم به رهبري ستارخان و معاونت باقرخان، تبريز را به قصد تهران ترك گفت.
اما در اين ميان توطئه هولناك برعليه مجاهدين در دست اجرا بود، مجتهد شهر تبريز كه با محمدعليشاه پيمان نهاني داشت، مجاهدين و مشروطهخواهان را بهايي و كافر دانست و آنان را دشمنان دين ناميد و فرياد وامسلمانا برآورد. و خون و مال آنان را حلال و قتلشان را واجب شمرد. اين فتوا اثر عميقي در مردم داشت، مردان زورمند تبريز به استبداد پيوستند و از صف مجاهدان خارج گشتند و از آنطرف لشكر استبداد از تهران به قصد فتح تبريز حركت كرده بود. ستارخان با ارادهاي راسخ در حاليكه 150 نفر مجاهد بههمراه داشت و انتظار رسيدن مجاهدان بيشتري را داشت، براي حركت و حمله به تهران لحظهشماري ميكرد. ولي بزودي از اوضاع تبريز آگاه شد و به تبريز بازگشت؛ و پس از چندي لشكريان استبداد ، شهر را در محاصره گرفتند. و باز ستارخان در سخناني تند و پرمغز به مجاهدان اندك خود چنين گفت: جنگ بزودي شروع ميشود، از كشتن يا كشتهشدن نهراسيد، ما از تبريز دفاع ميكنيم، و با قشون دولتي ميجنگيم؛ و اضافه كرد: در همان لحظه كه احساس ميكنيد شكست نزديك است و دشمن دارد شما را نابود ميكند، همه نيرويتان را بهكار اندازيد و باز هم ايستادگي كنيد، خواهيد ديد كه دشمن فرار ميكند .
بزودي جنگ آغاز شد ولي مجاهدان كه سخنان حماسهاي ستارخان را در گوش داشتند ، لشكر استبداد را متوقف كردند؛ در همين زمان خبر به توپ بستن مجلس به تبريز رسيد و لشكر استبداد روحيهاي تازه گرفت و آنها كه تشنه خون بابيان بودند، تشنهتر شدند؛ رهبران درسخوانده نهضت مشروطه در تبريز از ترس متواري شدند . تهران و تمام شهرهاي ايران را ترسي مرگبار فراگرفته بود، مجلس به توپ بسته شده بود، استبداد سايه خود را بر سراسر ايران گسترده بود، مشروطه و آزادي مرده بود.
فقط فرياد يك نقطه كوچك از ايران، بنام محلههاي اميرخيز و خياباني تبريز خاموش نشده بود. درحاليكه ترس از استبداد بر تمام شهرهاي ايران حاكم بود ولي ستارخان از هيچچيز نميترسيد.
و يكبار ديگر سخنان پرشور او ، مجاهدان را بجوش آورد. ستارخان چنين ميگفت: اگر تهران شكست خورد ، دليلي ندارد كه تبريز هم شكست بخورد، ما ميجنگيم تا دوباره آزادي و مشروطيت زنده شود. يكبار ديگر مجاهدين بپاخاستند، آنان عاشقان ايران و آزادي بودند. نبرد، سه روز خانهبهخانه ادامه داشت ولي بار ديگر پيروزي نصيب مجاهدان شد. درحاليكه دشمن ، هر مجاهدي را كه دستگير ميكرد او را بهعنوان بابي، زنده در آتش ميسوزاند يا به طرز وحشيانهاي بهقتل ميرساند. اما محله اميرخيز همچنان آزادي را فرياد ميكرد . لشكر استبداد به حيلهاي تازه متوسل شد، آنان كنسول روسيه را مامور ميانجيگري كردند و كنسول روس بههمراه تني چند از ريشسفيدان با خواندن آيههاي يأس ، به محله خياباني نزد باقرخان رفتند و او را وادار كردند تا اسلحه را زمين بگذارد. پس از آن به محله اميرخيز نزد ستارخان رفتند و كنسول روس به ستارخان چنين گفت: دولت ايران مثل شيري قويپنجه است، اما شما مثل برهاي بيدفاع هستيد، كدام طعمه ديگري خواهد شد؟
ستارخان پاسخ داد: مسلما بره طعمه شير خواهد شد، اما شير درٌنده و نيرومند ، مجاهدان و مشروطهطلبان هستند و دولت ايران برٌه بيدفاع است . اما كنسول روس بار ديگر گفت: من آسايش و رفاه مردم تبريز را ميخواهم، و ميدانم كه شما و مجاهدين براي جان خود ميجنگيد. اما ستارخان پاسخ داد: خير، ما براي ايران و آزادي و مشروطه ميجنگيم.
بدين ترتيب كنسول روس در برابر پاسخ ستارخان، زبون و بيچاره شد. باقرخان چون ديد كه ستارخان تسليم نشده بار ديگر اسلحه بهدست گرفت. در همين زمان سركردگان قشون دولتي اعلام كردند كه بر سردر تمام خانههاي تبريز بايد پرچم سفيد نصب شود و هر خانهاي كه پرچم سفيد نداشته باشد به عنوان بهاييبودن ، خانهاش غارت و اهالي خانه قتل عام ميگردند. بهجز محلههاي خياباني و اميرخيز ، تمام تبريز در كفني سفيد پوشيده شد ، اما ستارخان طي سخناني انقلابي به ياران خود چنين گفت: ميخواهيم از آتش دلها، براي دشمن جهنمي سوزان بسازيم؛ اگر در برابر زورگو سر خم كني، زورمندتر ميشود. تبريز بايد بشورد ، بايد سرش را بالا نگه دارد.
به رهبري ستارخان، مجاهدان بر اسبهاي بيقرار خود نشستند و در زماني كه سه ساعت از نيمروز گذشته بود و شهر مثل يك گورستان خلوت بود ، مجاهدان به سوي محلههاي تسليمشده تبريز تاخت آوردند و ستارخان با شليك يك گلوله ، نخستين پرچم سفيد را هدف قرار داد، و با تمام وجود فرياد زد: به اميد پيروزي مشروطه و آزادي. پرچمهاي سفيد يكي پس از ديگري پايين آورده شد و شهر تبريز دوباره به خروش آمد؛ و پرچم آزادگي و افتخار را برافراشت. اين بار محمدعليشاه ، عينالدوله را والي آذربايجان و مامور فتح تبريز كرد، عينالدوله تبريز را محاصره نمود و راههاي ورود آذوقه به تبريز را بست. مجاهدان با وجود گرسنگي و قحطي كه بر تبريز حاكم شده بود همچنان ميجنگيدند، و در يكي از شبها كه ستارخان در مقرٌ خويش نقشه جنگ را بررسي ميكرد، مجاهدي زخمي را آوردند كه از مداوا امتناع ميكرد. ستارخان به او نزديك شد و گفت: چرا نميگذاري بر زخم تو مرهم نهند. مجاهد گفت: من يك دختر هستم و اينها نامحرمند، و از امثال من در صف مجاهدان زياد هستند. ستارخان بلافاصله به دنبال مادر و خواهر خود فرستاد تا او را مداوا كنند.
در اثر تداوم قيام تبريز شهرهاي ديگر ايران هم قيام كردند اما طبق توافق پنهاني محمدعليشاه و دولت روس ، قواي روسيه براي فتح تبريز وارد آذربايجان شد. ستارخان كه بار ديگر مام وطن را در خطر ميديد، دستور ترك مخاصمه داد ، اما از سوي ديگر تهران به دست مجاهدان اصفهان، شيراز و رشت فتح شد؛ و آنها از ستارخان و باقرخان خواستند تا براي افتتاح مجلس شوراي ملي به تهران بيايند و مجاهدان تبريز اين درخواست را پذيرفتند و در ميان شور و غوغا و شادي مردم ، وارد تهران شدند . پس از چندي، دولت مشروطه ايران كه در آتش نفاق بين دو حزب اعتدال و دمكرات ميسوخت، دستور به خلع سلاح مجاهدان داد و مجاهدان برخلاف دستور ستارخان با خلع سلاح مخالفت كردند و قشون دولتي، پارك اتابك را كه مقرٌ ستارخان و مجاهدان بود محاصره كرده و با آنان به جنگ پرداختند و بسياري از مجاهدان را كشتند و تيري هم به پاي ستارخان اصابت كرد. با وجود آنكه دولت مشروطه در قبال جانفشانيها و دلاوريها و پايداريهاي ستارخان و مجاهدان، پاسخ آنها را با گلوله داد ، وليكن ستارخان گفت: اگر بهبود يابم ، بار ديگر در راه اعتلاي وطن و آزادي، جانفشاني و مجاهدت خواهم كرد.
سه ماه پس از اين حادثه، تهران و تمام شهرهاي ايران در غم از دستدادن او به سوگ نشستند. و ستارخان ، سردار بزرگ ملي ايران، و قهرمان آزادي و پرچمدار دلاور انقلاب مشروطه در سن 48 سالگي درگذشت. يادش گرامي باد.
برگرفته از:
تاريخ ده هزار ساله ايران . عبدالعظيم رضايي .
گردآورنده: جمشيد انوشيرواني
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٦ ب.ظ توسط فرشید